QLifestyle
زندگي در فرهنگ الكترونيكي يعني زندگي در تغيير:تغيير به عنوان شرط بقا ...
85/08/04
ساربان ... ( عمومی )
میگن که یه روز یه کاروانی که ساربان دنیا دیده ای داشت قرار بود که به یه جایی بره. حالا از کجا میخواست به کجا بره و آدم های همراه کاروان کیا بودن و به قصد چی میرفتن شاید چندان مهم نباشه. مهم اینه که همه میخواستن از سر منزل مبدا به سر منزل مقصود برسن.
وسط های راه به یه بیابون بی آب و علف رسیدن و قرار شد که اتراق کنن. سر کاروان دنیا دیده به مسافرها گفت که هر کی به من اعتماد داره از خاک این صحرا بر داره و با خودش بیاره.
خیلی ها گفتن آخه ما بارمون زیاده و شترهامون نمیتونن این بار اضافی رو تحمل کنن. اما ساربان گفت که حرف منو قبول کنید که درست همینه که میگم. همه میدونستن که ساربان حرف الکی نمیزنه اما با این حال یه عده اندکی اومدن و خاک رو توشه کردن. بعضی ها یک مشت ، بعضی ها یک کیسه و بعضی ها به قدری برداشتن که مجبور شدن قسمتی از بار و سوقات و آذوغشون رو یا جا بذارن یا به دیگران بدن.
خلاصه روز بعد سفر ادامه پیدا کرد....
بعد از چند روز باز هم به یک صحرای دیگه رسیدن. اینبار ساربان بعد از اتراق اونایی که با خودشون خاک آورده بودن رو صدا زد و ازشون خواست که کیسه هاشون رو باز کنن. وقتی که باز کردن دیدن که اون خاک به طلا تبدیل شده....
چند لحظه ای طول نکشید که این خبر کل قافله رو آشفته کرد....
آشفتگی فقط به یک دلیل بود و اونم اینکه همه به جز ساربان پشیمان و مغبون بودن.
نوشته شده توسط ا.ج
در 2:57 بعد از ظهر | لینک ثابت
•
