85/08/04
ساربان ... ( عمومی )
85/06/05
امروز
دیروز را میگفتی فردا
امروز را میگوئی فردا
ای مانده در حسرت رویا
امروز را دریاب که این آخرین فرداست
85/05/06
قسمتی از وصیت امام علی( ع ) به پسرش امام حسن( ع )
ای حسن , موضوع در خواستهای تو از ایزد متعال نباید
از حدود سعادت و مصالح محیط تجاوز کند .
یعنی : هرچه میخواهی,نخستین و واپسین توده
را مقدم دار و نیاز ایشان را از احتیاجات خود
عزیزتر بدان .
ای حسن,بدان که در دانشهای گوناگون,آن دانش
از همه گرانبهاتر است که نفعش بجهت توده و
محیط گرانبهاتر باشد , علمی که سود نرساند و
قوم را بسرمنزل خوشبختی سوق ندهد , علم نیست .
{ قسمتی از وصیت امام علی( ع ) به پسرش امام حسن( ع ) }
One Voice One Vision ó Raise your self to help mankind
شاد و پر انرژی باشید
85/02/23
دو سوال اخلاقی
اگر زنی را بشناسید که حامله شده است ودر حال حاظر هشت تا بچه داردکه سه تا از اونها کر هستند و دو تا کور هستند و یکی عقب مانده ذهنی و خوذش هم به بیماری سیفیلیس دچاره،بهش میگینکه بچه اش رو بیاندازد؟
قبل از این که جواب بدین سوال بعدی را هم بخونین
سوال دوم:؟
وقتشه که رییس جمهور کشورتون رو انتخاب کنین این اطلاعات در مورد سه کاندید در دست است
کاندید اول:هم عقیده با سیاست مداران فاسد،در مشورت با ستاره شناسان،دو تا معشوقه داره و
کلاه سر همسرش میذاره مرتب سیگار می کشه و روزی هشت الی ده مارتینی میخوره.
کاندید دوم: دو بار تا حالا ار پارلمان اخراج شده،تا ظهر میخوابه در دوران کالج به مورفین معتاد بودو یک چهارم لیتر ویسکی هر شب میخوره
کاندید سوم: سر باز کهنه کار جنگ-گیاه خوار سیگار نمیکشه-بعضی وقتها یک یا دو ابجو میخوره و سر همسرش کلاه نمیذاره
اول تصمیم بگیرید وبعد جواب را چک کنید
کاندید اول اسمش هست فرانکلین روزولت
کاندید دوم اسمش هست وینستون چرچیل
کاندید سوم اسمش هست ادولف هیتلر
و سر اخر اینکه اگر به سوال اول در مورد انداختن بچه جواب بله دادید باید بگوییم که شما همین الان لودیک بتهوون را کشتید
پس در مورد هیچکس پیش داوری نکنیم.
84/12/07
بالهایت را کجا جا گذاشتی؟
پرنده بر شانه هاي انسان نشست. انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت: اما من درخت نيستم. تو نمي تواني روي شانه هاي من آشيانه بسازي.
پرنده گفت: من فرق درخت ها و آدمها را خوب مي دانم اما گاهي پرنده ها و آدم ها را اشتباه مي گيرم. انسان خنديد و به نظرش اين خنده دار ترين اشتباه ممكن بود.
پرنده گفت: راستي چرا پرزدن را كنار گذاشتي؟ انسان منظور پرنده را نفهميد اما باز هم خنديد.
پرنده گقت: نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است.
انسان ديگر نخنديد. انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد. چيزي كه نمي دانست چيست. شايد يك آبي دور، يك اوج دوست داشتني.
پرنده گفت: غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پرزدن يادشان رفته است.
درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است. اما اگر تمرين نكند فراموش مي شود.
پرنده اين را گفت و پرزد. انسان پرنده را دنبال كرد تا اينكه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد و روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج مي زد.
آنوقت خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت: «يادت مي آيد، تو را با دو پا و دو بال آفريده بودم؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود. اما تو آسمان را نديدي. راستي عزيزم، بالهايت را كجا گذاشتي؟»
انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس كرد. آنوقت رو به خدا كرد و گريست.
84/12/07
قسمتی از صحبت های یک لیدر
و در یک کلمه عمل به هر آنچه میدانیم.
84/12/01
حالا یک راه نجات وجود دارد....Network Marketing...
84/11/11
Soshiant Story - 04
84/11/05
مهاجرت قبل از موعد!

